تبليغاتX
یاس و یاسچه!

یاس و یاسچه!

دبه

 

اصلا" دوست ندارم با گفتن مشکلات اول زندگی بازار شوهرو از اینی که هست کسادتر کنم. چون با وجود پیشرفتِ دانش بشری هنوز 2% امکان داره که در آینده بچۀ اولم دختر بشه !ولی بد نیست یه نکتۀ ریزو اینجا بگم.
یکی از مشکلات پیش پا افتادۀ این روزها تهیۀ  بنزین برای خرید شبانه روزیِ سرای باقیه. خیلی سخته که هر روز به مغزت فشار بیاری تا بتونی یه دوست، فامیل، همسایه رو به یاد بیاری که تاکسی داره و چون همۀ فامیلهای سرای باقی دکتر، مهندسن! مجبورم این کارو به تنهایی انجام بدم. البته این کار خیلی وقتا جواب نمیده و من مجبورم برم دنبال بنزین زیر قیمت تو بازار آزاد.
 یکی از ترفندهای سوداگران بنزین، فروش بنزین در گالنهای 10 لیتری کنار جایگاهِ که البته بعد از خرید از این دسته افراد تازه متوجه میشی که گالن ظاهرا" 10 لیتریه! در حالی که توش 8 لیتر بیشتر جا نمیشه! لازم به ذکره که به علت توصیه های مادر بزرگم این روش هیچوقت بر من اثری نداشته.
مادر بزرگم همیشه میگفت :اگه خواستی با دختری ازدواج کنی حتما" اونو موقع خارج شدن از حموم ببین! البته هیچوقت نگفت که این حالت کی میتونه بوجود بیاد!

 

                                                                                                                     امضاء: یاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت   توسط   | 

پارادایس!


عكس: ياس

چند روز پیش به اتفاق سرای باقی راهی یکی از امام زاده های غرب تهران شدیم. البته نه برای اینکه اول زندگی دخیل ببندیم تا بچمون پسر بشه، بلکه بخاطر اینکه این جزء برنامه 5 ساله دوم سرای باقیه که باید تمام دخیل هایی که در امام زاده های درون مرزی و برون مرزی بسته تا منو بدست بیاره باز کنه تا بقیه دخترا هم بتونن از این فرصت استفاده کنن!!

وقتی وارد شدیم پارچه نوشته ی بالارو دیدم. رفتم دفتر مرکزی که ببینم چه خبره، دیدم ورودی متوفیان جداست. از آنجایی که رنگ و روی من هم کم از متوفیان نداشت تونستم وارد بشم. دیدم صف تشكيل دادن. آقایون جلو و چند تا خانم عقب، منم طبق معمول رفتم عقب! که خانم ها نظرمو به یه تابلو جلب کردند. gentlman is first پس منم رفتم جلو به نفر کناریم گفتم شما اینجا هم صف دارین؟ یه نگاهی به سرتاپام کرد و گفت: تازه متوفایی؟؟؟ گفتم: آره گفت: از تیپت معلومه، چقدر زنده است! (بعدا فهمیدم زنده یه چیز تو مایه های خزو خیل خودمونه!) گفت آره اینجا ما ایرانیا دیدیم نمیشه بی صف زندگی کرد بخاطر همین گاهی صف تشکیل میدیم. البته گاهی هم صف و بهم می زنیم که انگار با وجود شما فکر نکنم حالا حالاها بهم بخوره! گفتم واسه انتخاب سنگ چرا با خانوماتون نیومدین که اوناهم نظر بدن؟ گفت: اینجا آقایون نظر اول و آخر رو میدن. این چند تا خانمم که می بینی اومدن کار آقایونی که نمی تونن بیان و انجام بدن. گفتم چه خوب اینجا چند وقت یه بار به مادر زنتون سر می زنین؟ گفت سالی، 2 سالی یکبار. خواستم بگم خوش ... که یهو دیدم یه خانم داره صدام می زنه. پیش خودم گفتم تو دنيا  زیبایی بیرونیم دردسر سازه، اونجا زیبایی درون که متوجه شدم سرای باقیه. داره میگه چرا اینجا تو صحن گرفتی خوابیدی؟!

                                                                                                              امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت   توسط   | 

اعتماد بكنم يا نكنم؟!

چند روز پيش كه طبق معمول هر روز براي حفظ و اشاعه ي تناسب اندام رفته بودم پياده روي (مشمول ذمه ايد اگه فكر كنين رفته بودم سكه هاي عروسيمو بفروشم) يه موتور رو ديدم كه، سر كوچمون پاركه! و نوشته ي روي زينش جلب توجه مي كرد. اعتماد نكن!
اولش فكر كردم يه هشداره كه داره اول زندگي منو به خودم مياره. خواستم برگردم برم سراغ چاقوي دسته سفيد كار زنجونم، ولي وقتي يادم افتاد كه زنجونم اونو انداخته دور و بجاش برام دمپايي روفرشي خريده كه هر روز با ربدوشامبرم بپوشم با يه استغفرالله سر و ته قضيه رو هم آوردم.
بعد گفتم شايد راكب اينو نوشته تا هميشه يادش باشه كه تو اين دوره زمونه هر كسي رو تركش سوار نكنه! ولي اگه تركش يه خانوم محترم بود چي؟ اون كه ديگه كبريته بي خطره! اما تازه وقتي راكب موتور اومد متوجه شدم كه اون نوشته (اعتماد نكن) مخفف  اسم شركت ِ "اعتمادگران ِ نسل ِ كاري ِ نوروزه"

پ.ن:
1/ درسته كه ما نمي تونيم مثه بعضيا كاميون نوشته داشته باشيم ولي موتور نوشته كه مي تونيم!
2/ توقع نداشته باشين تو ماه ِ عسل بيشتر از ماهي يدونه مطلب از من بخونين!

                                                                                                          امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت   توسط   | 

عروسي


هيس!
خانوما و آقايون ساكت. عاقد مي خواد شروع كنه.
عاقد: خانوم سراي باقي آيا وكيلم شما رو به عقد دائمي آقاي ياس با مهريه معلوم درآورم؟
سراي باقي: بله!
حضار: گيلي لي لي لي لي ...
عاقد: آقاي ياس آيا وكيلم؟
كاسني: ياس رفته گل بچينه!
عاقد: آقاي ياس آيا وكيلم؟
كاسني: ياس رفته گلاب بياره!
عاقد: آقاي ياس آيا وكيلم؟
خانواده سراي باقي: دادن زير لفظي، كادو، خلعتي، التماس، خواهش، تمنا، كتك، تهديد، انزجار ...
سراي باقي: يه نگاه چپ چپ به ياس!
ياس: بله بله!
حضار: گيلي لي لي لي لي ...

پ.ن:
1. ببخشيد، به دليل حضور دوستان از اقصي نقاط دنيا و ناهماهنگي زماني، عروسي با تاخير برگزار شد. اما مراسم پاتختي در زمان مقرر برگزار مي شه!
2. ببخشيد اگه هوا سرد بود، غذا كم بود، زمين كج بود، لباس عروس زشت بود، مهمونا زياد بودن و ...

                                                                                                          امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت   توسط   | 

عروسيه مجازي!


از بچگي يادمه كه هر وقت به يه پسري كه داشت ازدواج مي كرد مي گفتن داري مي ري قاطي مرغا، به علت هوش سرشارم! استنباطم اين بود كه پسره روزاي خوبي رو سپري مي كنه و در انتظاره روزهاي بهتر و شيرينيه. ولي حالا كه خودم دارم اين روزا رو سپري مي كنم مي بينم كه روزها بس ناجوانمردانه پر استرس و سخت است. اونم براي مني كه از لحاظ كاري تو 3 زمينه ي كاملا متفاوت (اداري، دلالي! و معلمي) مشغولم و هر روز وقتي از خواب بيدار مي شم، نمي دونم كه امروز بايد كارمو بپيچونم يا سراي باقي رو يا كاسني رو!
از ميون تمام اتفاقاتي كه تو اين روزا برام افتاده و درگيرش بودم مي خوام يكي از هزاران رو براتون تعريف كنم.
من كه براي انتخاب يه جفت جوراب بايد 10 تا پاساژ رو بگردم و حداقل 100 جفت جوراب بپوشم (لازم به ذكره كه تو انتخاب همسر اين امر صادق نبوده و نخواهد بود!) حالا ببينيد براي كاراي عروسي چقدر وسواس به خرج دادم.
از يك ماه پيش براي پيدا كردن و انتخاب يه موسسه خدمات عروسي با سراي باقي دست به كار شديم. تو روزاي اول با يه موسسه آشنا شديم كه مديرش جوون بود و البته لايق! بعد از كلي ديدن فيلم و عكس از كارهاشون و خوردن يه ديس غذا براي تست تو يكي از عروسي هايي كه اين موسسه برگزار كرده بود، قرار شد بعد از كمي فكر بهشون جواب بديم. تو روزاي بعد، (نه براي خوردن يه ديس غذا!) هر شب سراغ يه موسسه مي رفتيم. اما مدير اون موسسه قبلي دست از سرمون بر نمي داشت و هر روز تماس مي گرفت و من هم هر روز با يه دروغ مصلحتي بهش مي گفتم كه فعلا عروسيمون معلوم نيست كي برگزار بشه تا اينكه آخرش از دستش كلافه شدم و گفتم كه عروسي نمي گيريم.
بعد از گشتن هاي زياد با يه موسسه كه مديراش يه خانوم و آقاي مسن بودن قرارداد بستيم. بعد از امضاي قرارداد گفتن: شما فلان موسسه هم رفته بوديد؟ ما گفتيم بله، ولي چون مديرش جوون و بي تجربه و ... و ... بود باهاشون قرارداد نبستيم. آقاي مدير بعد از شنيدن تمام بد و بيراه هاي ما گفت: اون جوون پسر ماست كه خودش يه موسسه مستقل داره!!!

پ.ن:
1/ ديدين همتون رو دعوت كردم. 3شنبه هفته ديگه منتظرتونم!  
2/ درسته اينجا عروسيمون به صورت مجازي برگزار مي شه ولي پاتختي كاملا حقيقيه.
3/  ضمنا به علت باكلاس بودن مفرط ما از آوردن بچه به عروسي خودداري كنيد!!

                                                                                                         امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت   توسط   | 

بشكن و بالا بنداز

بعد از درخواست جمعي از دوستان مبني بر اختصاص حداقل يك پست به مقوله مراسم خواستگاري، بالاخره تونستم با تلاش شبانه! روزي، اجازه سراي باقي رو جلب كنم تا اين پست رو به ماجراي خواستگاريم اختصاص بدم.
اون شب خوش تيپ تر از هميشه باتفاق كل خانواده، به جز ياسچه كه به دليل صِغر سن همراه ما نبود با شيريني و دسته گل راهي خونه سراي باقي شديم. تو راه مادر و خواهرام تو ماشين من بودن و سكوت عجيبي كل ماشين رو فرا گرفته بود. به نظرم اومد كه هر سه تاشون يه حس دارن. كه بعد ها تازه فهميدم  اون حس چيه!
چون اصلا آدرس خونشون رو نمي دونستم! بعد از كلي پرس و جو بالاخره رسيديم. از وقتي وارد خونه شديم تا آخر ماجرا كل خانواده شون بدون زدن ِ حتي يك پلك فقط داشتن منو نگاه مي كردن. بعد از پذيرايي با شربت و شيريني و تعارفات خاص اون شب، صحبت هاي اوليه شروع شد. بعد از گذشت يك ساعت همه چيز داشت خوب پيش نمي رفت. چون داداشش طوري قاطي كرده بود كه خودشم نمي دونست بايد چوب رو لاي چرخ بذاره يا چرخ رو لاي ِ چوب!
يدفه خواهر بزرگم كه خواهر شوهر بزرگ محسوب شده و با يه چُسان فِسان خاصي در اون مجلس شركت كرده بود از مادر عروس درخواست يك قرص سردرد كرد. اول فكر كرديم يه سر درد ساده است. ولي هر چي مي گذشت حال خواهرم بدتر مي شد. تا اونجا كه ظرف دو ساعت كل غذايي كه تو يك ماه گذشته خورده بود رو تو اتاق سراي باقي بالا آورد و سطل بود كه سراي باقي خالي مي كرد و سرم و آمپول بود كه مامانش (به علت اشراف به علم پزشكي) به خواهرم تزريق مي كرد. تا جائيكه اونشب ما ساعت 2/5 نيمه شب بعد از خوردن شام و حمل خواهرم با برانكارد از خونشون بيرون اومديم.
در ارتباط با اين ماجرا چهار روايت وجود داره كه قضاوت در مورد گزينه صحيح با خودتونه!
1/ به علت زيبايي بلاوصف سراي باقي حال خواهرم بد شد.
2/ اين يه واقعه از پيش تعيين شده از طرف ما بود تا بيشتر بمونيم و بتونيم خانواده دختر رو خام كنيم.
3/ شربت سرو شده توسط خانواده عروس آغشته به ماده اي بوده تا ما بيشتر اونجا بمونيم و اين حال و روز من بشه!
4/ به دليل ناله و نفرين هاي كاسني براي جلوگيري از تاهل و تعهد من بوده!

پ.ن:
اگه لباساتون رو تا حالا ندوختين، تا دير نشده بدوزين، چون همه دعوتين!

                                                                                                          امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط   | 

لاغر و لاغرتر

چند روز پیش داشتم از یه کوچه رد میشدم که با صحنهء فوق روبرو شدم. از اونجایی که من اصلا" اهل دیدن صحنه نیستم! وایسادم و با دقت نگاه کردم. داشتم به منظور خالق اثر فکر میکردم که یکی از پشت زد رو شونم و گفت: (با لهجهء جنوبی) کا، سنی ازت گذشته. با این سن و سال نمیفهمی منظورمو؟!

وقتی باهاش حرف زدم بهم گفت: (با لهجهء تهرانی!) از اونجایی که صنعت توریسم تو چند سال اخیر بسیار رونق گرفته پس وظیفهء هر ایرانی، معرفیِِِ فرهنگ و رسومه ایران به توریستای وله تو کوچه خیابونه و برای همین، این اثرو خلق کرده. در ابتدا با ترسیم یه زن و مرد به صورت جدا از هم نشون داده که ایرانیها موافق تفکیک این دو از هم در جامعه هستند. البته خالق، به دلیل اشراف به بی جنبه بودن مردهای ایران در کشیدن جنس زن نسبت به مرد هیچ تفاوتی قائل نشده!
بعد نشون داده که در ایران بین زن و مرد هیچ تبعیضی قائل نمیشن. یعنی اگه زنها نمیتونن واردشن پس مردها هم نمیتونن. باز نشون داده که ایرانیها چه مردمان شاد و با جنبه ای! هستند. یعنی اگه حقی از اونها گرفته بشه با روی خندان ازش استقبال میکنند! و اما با اینکه تصویر کاملا" گویاست، با نوشته نشون داده که مردم ما تنها مردمی ان که اسم کسایی که در گذشته، کشور رو به خاک و خون کشیدن روي بچه هاشون می ذارن!

پ.ن: وقتی 1 ماه دیگه اومدین عروسیم، میفهمید که چرا این روزها سالی 1 بار آپ میکنم!

                                                                                                              امضاء: یاس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 

عاقد اِستندباي


با اينكه من و بابام متولد شهر تهرانيم، ولي من عاشق كاشان، شهر آباء و اجدادي ام هستم و هميشه خودمو يه كاشوني مي دونم و معتقدم كه همه جا خوب و بد داره جز كاشان. چون نه تنها همشون خوبن، بلكه رسم و رسومشون هم خوب و جالبه.
يكي از همين رسوم جالب، باعث شده كه آمار ازدواج تو اين شهر بالا بره و چون اونجا جواب داده، گفتم بگم، شايد مورد استفاده قرار بگيره. ان شاء الله
تو كاشان اگه دختر و پسري بخوان با هم ازدواج كنن، كل افراد شهر با هم متحد مي شن تا اين وصلت صورت نگيره و براي اين كار از روش هاي مختلفي استفاده مي كنن از جمله: دروغ، تهمت، غش و ضعف، عِز و جـِـز، داد و بيداد، جزع و فزع و ...
براي مقابله با اين امر، خانواده عروس از روش "عاقد اِستندباي" استفاده مي كنن. در اين روش ابتدا دختر با هيچ احدي در مورد خواستگار و خواستگاري حرف نمي زنه (اين كار جزء اعمال محيرالعقولي است كه فقط از يك دختر كاشوني برمياد و بس). سپس خانواده دختر نيم ساعت قبل از خواستگاري تو يه مهموني كه بيشتر فاميل دور هم جمع هستن با ظاهري شركت مي كنن كه هيچكس احتمال نده كه دخترشون تا 6 ماه آينده هم خواستگار داشته باشه. گاهاً ديده شده دختر مورد اشاره به منظور فرافكني، با ابروهايي مملو از پاچۀ بز در اين مراسم شركت مي كنه.
در ادامه خانواده دختر جيم شده و دختر خودش رو در كسري از ثانيه براي مراسم خواستگاري آماده مي كنه (اين كار هم جزء اعمال محيرالعقولي است كه فقط از يك دختر كاشوني برمياد و بس).
وقتي مراسم خواستگاري به خوبي و خوشي به پايان مي رسه "عاقد استندباي" كه از قبل در اتاق كناري پنهان شده بوده، وارد كارزار مي شه و همزمان با جاري شدن خطبۀ عقد، زنگ زدن به اقوام براي شركت در مراسم عقد هم شروع مي شه. جالب اينجاست كه كل فاميل در طـُرفة العيني، قبل از گفتن "بلي" توسط عروس، در مجلس دست به سينه حاضر شده و بعد از گفتن "بلي" توسط عروس، شروع به جشن و پايكوبي مي كنن. كاسني!(!)

پ.ن:
چون به هيچ طريقي نتونستم در اين مطلب اشاره اي به كاسني! داشته باشم، به صورت رندم در انتها ياد و خاطره اش رو زنده نگه داشتم!

                                                                                                        امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط   | 

سفر، عكس ِ عمل!


اوني كه عينك داره من نيستم!

تو اين سه روز تعطيلي! با كاسني! و تني چند از دوستان رفتيم شمال. دوباره تو جاده ديدم دو سه تا از راننده هايي كه از روبرو ميان دستشون رو از ماشين بيرون آورده و مي چرخونن. با يه غرور خاصي به سراي باقي گفتم مي بيني مطلب "كان ور سي شن" چقدر رو مردم تاثير گذاشته! جلوتر كه رفتيم ديدم پير و جوون دارن اينكار رو مي كنن. تعجب كردم. نه بخاطر اينكه مطلبم اينهمه بازديد كننده داشته. بلكه بخاطر اينكه علي رغم تبليغات سوء بيگانگان، تو ايران چقدر سطح سواد و دسترسي به اينترنت زياده! وقتي حدود 45 دقيقه به صورت كاملا مودبانه حركت كردم و ديدم از پليس خبري نيست، تازه فهميدم كه جاده بسته است و مردم بخاطر همين داشتن خودشونو مي كشتن!



وقتي برگشتيم تا از بزرگراه بريم، ديدم پليس نمي ذاره و مي گه مسير رفتن به رشت از رودبار بسته است. از اونجايي كه دستور پليس به تابلو راهنمايي ارجحه و دستور سراي باقي به پليس؛ به صورت يكطرفه و خلاف جهت (همونطور كه همكارم تو عكس بالا نشون مي ده) تو اتوبان ادامه مسير داديم. تجربه خوبي بود. اونموقع بود كه حال دو دسته از افراد رو خوب فهميدم. يكي خارجيهايي كه فرمون ماشينشون سمت راسته و ديگري ايراني هايي كه هميشه خلاف جهت اكثريت حركت مي كنن!

پ.ن:
اول: براي يك كـَل‌‌كـَل ِ موفق، علاوه بر سرعت ماشين، تاريخ گواهينامه و ذهن خلاق هم مهمه.
دوم: يه رفيق ِ خوب بايد دو جا سنگ تموم بذاره. يكي تو عروسيت و يكي تو مراسم ختمت.
سوم: اگه مردي تو بيداري طلب عفو كن، نه تو خواب.
چهارم: كاميون اگه رو دور بيافته راحت 300تا راه مي ره.
پنجم: هر چند خونه داري ولي بذار خودش تصميم بگيره.

                                                                                                  امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط   | 

دَبل ياس


به دليل مسائل ناموسي از نشان دادن تصوير "سراي باقي" معذورم!!!

مالِ من مي شه قوي و نيرومند. مالِ منم يعني دانا. منم كه هدايت كننده ام. تو چي؟ اِ بچه ها ياسر كجا رفت؟!
اصلاً از اين بازي بچه ها خوشم نميومد. يعني اگه يكي معني اسمش دانا بود، در آينده دانشمند مي شد؟ يا اگه معنيش راستگو بود ديگه دروغ نمي گفت؟ پس اگه يكي معني اسمش بي رحم بود چي؟ چكاره مي شد؟

يادم نمياد اولين بار كِي كتابچۀ اسامي رو كه توش معني همه اسمها رو نوشته خوندم. فقط يادمه كه وقتي به معني اسمم رسيدم از تعجب شاخ درآوردم، قمارباز!
وقتي اين موضوع رو با بابام در ميون گذاشتم لبخندي زد و گفت: پسرم، اون زمان كه ما اسمت رو انتخاب كرديم، قمارباز جزء مشاغل محترم و آبرومند جامعه بود! اونموقع فكر مي كردم بابام داره شوخي مي كنه. ولي بعدها ديدم كه راست مي گه. موقعيت اجتماعي بعضي از كارها مي تونه خيلي عوض بشه. مثل دلال يا نزول خور.
بعدها خيلي توجه مي كردم كه هم‌اسمي هام چكاره ان. شايد بخاطر همين بود كه با علاقۀ بيشتري آهنگ هاي اول "ياس" (ياسر) رو شنيدم. فوق العاده بود. از اون موقع طرفدار كاراش شدم. تا وقتي كه به طور اتفاقي با هم دوست شديم. اونموقع بود كه فهميدم اون كاراي فوق العاده فقط از يك هنرمند فوق العاده برمياد. واقعاً خوبه كه بعضي از اين مثلاً هنرمنداي مشهور بجاي سوء استفاده از شهرت كمي تواضع، خونگرمي و ... ياد بگيرن.

                                                                                                      امضاء: ياس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط   |